تبليغاتX
پاییزعاشق

پاییزعاشق

مطلب ادبی و دلنوشته ها شخصی من

روزها

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 10:20 بعد از ظهر  توسط سلطان غم  | 

روزها

روز هاست که ننوشتم دلم تنگ و اخلاقم خدا میدونه دارم از اعصاب خوردی بالا میارم کسی نمی دونه چمه همش میگه خودم تماس می گیرم فکرتون منحر نشه داداشمه اعصابمو ریخته به هم نمی دونم چشه هی میگیرم هی قطع می کنه گمون یه بلا یی سرش اومده نکنه دلش گیره یه جایی مثل دل من اسیره نکنه  ولش کن اینجا هوا ابریاست آنجا را نمی دانم اینجا دلی تنگ است آنجا را نمی دانم این جا قابی شکسته است قلبی ریشه انجا را نمی دانم اینجا زمستانی مرگبار بر رخ عشق مثل مار چنبره زده آنجا را نمی دانم خدایا خدایا با همه ی بزرگیت دلم این دیگ سوزان را آرام کن دارم به خودت سو گند از دوریش جون میدم هر کی ندونه تو میدونی از بس چشام به صفحه گوشی مات شده فکر کنم نابینا بشم در آینده بزار بشم شاید دلش سوخت برام دلش چی می گم من من به سنگ دل بستم مگه سنگم دل داره فقط می زنه دلو می شکنه و خورد می کنه با چه عشقی اس ام اس زدم بی قرارتم میدونی چی جواب داد نفرست گوشیم ترکید برا من میترکه اعصابش آروم نیست اما وقتی تماس می گیرم میگه کال ویتینگ شما بودین چی میشدین اونم زمانی که بعدش گوشی رو بلند نکنه بگه شرمنده دستم بند بود خدایا خسته شدم نمی دونم چرا واقعا دیونشم نمی دونم شاید دارم اشتباه می کنم اما نه این یک هوس بچه گانه نیست عشقی که سالهاست آرامشممو به یغما برده همه چیزو ازم گرفته لیلی غلط کنه عذارا بی خود کنه  
+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم دی 1387ساعت 10:20 بعد از ظهر  توسط سلطان غم  | 

سلام

سلام مهربان سلام نوازشگر چشمان باراني ناز ترين قصه تلختلخ فراق ماه من سلام سلامي به گرمي اشك سلامي به زيبايي لبخند سكوت سلامي به ترنم بوسه هاي داغ عشق بر گونه يخ كرده من باز هم تنگ دلم بازم من تنها ي تنهام دلم بازم هواتو كرده اگه نباشي اين دلم سرده سرده چقد تو رو پرستيدم نكنه برات تكراري و كهنه و بي ارزش شدم اصلا تو كجايي كه نميتوني آفتابي شي نمي توني منو حداقل ببيني آفتاب هم بعد مدتي خسته ميشه از پشت ابر ا مياد بيرون تو كجايي عزيز دل خسته نديدنت عادته برام اما اگه صداتو نشنوم مي ميرم تو كه نمي خواي گل پاييزت تو زمستون پر پر بشه پس تاب بتاب كه تابش تو اونو زنده مي كنه نورتو ازش دريغ نكن كه پژمرده ميشه ميدوني چقد خستم به اندازه همه تنهايهاي باد و باران دلم فقط تورو مي خواد ديگه هيچي از اين دنيا نمي خوام هيچي دوست دارم بي نهايت بي حساب تو يوزارسيفي و من زليخايي كه از عشقت پير شد

صلاي يوسف گل شد جهانگير                    زليخاي جوان شد عالم پير 

بيا دستانم را بگير تا جوان جوان شوم مي دانم همه را مي دانم پس تا ذابد به ياد تو زندگي خواهم كرد با هرم گرم صدات و كلام دلنشينت  شب خوش

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم دی 1387ساعت 11:29 بعد از ظهر  توسط سلطان غم  | 

چقد سخته خدایا

چقد سخته خدایا وقتی عاشق شوی راز دلتو گفته نتونی چقده سخته خدایا  چقد سخته خدایا    

روز نوروز بچینی گل سرخ بر سر راه نگار فرش کنی دلبرت بیاد بپرسه کار کیست تو براش گفته نتونی

 چقده سخته خدایا دلبر ت خنده کنه با دگران تو بسوزی و براش گریه  کنی  چقد سخته خدایا چقد

سخته خدایا دلبرت بیا بپرسه که چرا تو براش گفته نتونی چقده سخته خدایادلبرت سفر کنه تنها شوی

مثل ماهیا از اب جدا شوی بتپی پنهون شوی تباه شوی تو به کس گفته نتونی چقده سخته خدایا 

وقتی عاشق شوی راز دلتو گفته نتونی چقده سخته خدایا تو به کس گفته نتونی چقده سخته خدایا

                                

آخ که چقد سخته همه عشقتو تو وجودش خلاصه کنی حتی بدون اون یه لیوان آب هم نخوری و لی اون پا بزاره رو همه ی خوبیات و هر کا ری دلش خواست بکنه بعدم تو رو مقصر جلوه بده خدایا دلم گرفته از این همه نامهربونی مگه منو نمی بینه هر چه با هاش راه اومدم با هام بیشتر بد کرد بد کرد بازم کوتاه اومدم اگه کنار دستت بودم اگه یک ثانیه  فقط یک ثانیه مال من بودی و خو بیامو می دیدی همه ی دنیا مال من بود .

دیگه نیست صبر و قراری آخ چه روز و رو زگاری ای خدا ای خدا مگه ما رو دوست نداری

ای خدا کجای کا ری ای خدا  قسم به عشقو و مستی به همین حال پریشون به وفای عاشقون به صفای چشم گریون دیگه طاقتم تمومه ای خدا قسم به رازم که ازت نمو نده پنهون ای خدا دیگه طاقتم تمو مه تمومه تمومه تا به کی نا له شبگیر تا به کی شب تا صبح بیداری تا کی بی قراری رو زگارم خزون شد ما که با زمونه ساختیم بد و خوبش و شناختیم زندکی رو به خاطر اون باختیم پس چرا ای خدا پس چرا این همه خون در دل من می کنه هر لحظه چشمامو گریو ن می کنه ارزوی یه لحظه شاد و بی دغدغه دارم نیست یک لبخند از اعماق وجود که بعدش اشک و آه نباشه دلم خون نباشه یه بار بی خیال غم بشم و فقط و فقط اون مال دل صادق خودم باشه دروغ به ام نگه ای خدا اون روز اومدنیه باورم نمیشه بعد دو روز بیماری بازم کو تاه اومدم و بخشیدمش چقد التماس کرد تا جوابشو دادم ۵۸ هشت تماس بی پاسخ آخه خدایا چه کنم با همه ی وجود این فرهاد آواره رو می پرستم نمی تونم کمکم کن کمکم کن ای خدا هی خدا دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتت دارم درکم نمی کنه همین وبس.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی 1387ساعت 8:49 بعد از ظهر  توسط سلطان غم  | 

شب تاریک

سلام بهترينم بازم منم اوني كه يه تار موي تو رو به صد تا دنيا نميده هموني كه هر لحظه يادت رو تو سينه تنگش داره و بعد خدا به كسي جز تو اهمييت نداده و نمي ده مهم نيست مهم نيست جواب نده بي محلي كن ولي هميشه گذر پوست به دباغ خو نه مي فته مگه نه چقد از ديشب تا به حال عذاب كشيدم تو كه نميتو ني چرا اول اميدوار مي كني بعد حسرت رو  رو دلم جا مي ذاري بهترين فرصت زندگيمو نز ديك بو د از دست بدم چقد منتظرت شدم حتي جو ابمو ندادي ديگه داره حالم از خودم به هم مي خوره چقد وقتي بر گشتم خونه دريايي چشمام طو فاني بود چقد دوستام پيله بودند كه چته مثل هميشه نيستي مگه ميشد چيزي گفت ميشد اين دل وا مونده را له كرد خفه كرد همش دليل رو مي خواست داشت عقلو خفه مي كرد از سوال زيادي سر درد عجيبي گرفته بودم حالم خيلي بد بود خيلي تو با كمال نامردي منو از خودت رنجوندي حداقل مي گفتي نمي تو نم مشكل دارم نه قول بده بعد عمل نكن خوب شد دوستم به فكرم بود ببين عزيز يه جورايي داري منو پس مي زني به سينه ام داري دست رد مي زني حتما عشق زياد من دلتو زده ميدونم ازم خسته شدي تو هزاران بهتر از من مي توني داشته باشي اما من نمي خوام جز تو با همه ي نامهربونيات كسي رو نمي خوام كاش مي دونستي چقد دوست دارم از محبت و دوست داشتن گذشته فكر كنم جنون يا يه نوع ما ليخو ليا به تو دارم با نديدنت با بي محلي هات با تندي هات پشت تلفن با همه ي دردام و غصه هام  و تنها ي ياه فقط تو رو دوست دارم و بس سلطان بي منازع قلب مني همين

سنگي كه تحمل ضربات تيشه رو نداشته باشه تنديس زيبايي نميشه من مي خوام تحمل كنم تا لياقت  تنديس شدن را داشته باشم صبر صبر صبر همه چي صبرش قشنگه و بدون اگه روزي منو بي رحمانه رها كني تو رو هر گز نخواهم بخشيد هرگز .  

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 10:49 بعد از ظهر  توسط سلطان غم  | 

پاييز

 بيا بشكن  سكوت قلب خسته         ببين بي تو دلم  غمگين نشسته

زصبح عاشقي  نوراني ام كن       كه تاريك است  اين قلب شكسته

تو اي آهوي دشت بي كسي ها             چراغ كوچه ي دلواپسي ها

غزال آرزو هاي دل من                   بيا با من به باغ اطلسي ها

خسته در حس زمينم مه من يادم كن به نگاهي به پيامي  سخني شادم كن

امشب درست يك دقيقه ديگر مريم پاييزت خواهد مرد چون عمرش ديگر به سر امده از فراقت  در تنهايي و انجماد اتاق سردش بر مرگ آرزو هايش غريبانه مي گريد  آه  و نا له هاي جانكاه سر مي دهد و دردي سنگين گل برگهايش را به يغما مي برد چيزي مثل قلوه سنگي بزرگ بر قلبش سايه افكنده  و از تو نيست خبري  كاش كمي به اندازه يك صدم ثانيه امشب بر من تابيده بودي تا با ابديت نپيوندد روح خسته و دلتنگم  ديوانه مگر نمي داني سلطان فصلها امشب مريمت را با خود خواهد برد پس سلطان قلبم مرا بشناس و در دست سرما رها نكن كه يخها پس از انجماد هر گز آب اول نخواهند بود شايد يك ليوان آب باشند شايدم هرگز شكلي به خود نگيرند دستان سردم را بگير كه محتاج نوازش توست وبس

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 11:55 بعد از ظهر  توسط سلطان غم  | 

به دیدن من بیا

 به دیدن من بیا مهتاب در اومد                 بیا عزیزم بیا صبرم سر اومد

می دونی قلبم آروم نداره                          تو سینه ی من یه بی قراره

تو امید منی بزار مردم بدونن                        غم عشقه تو رو تو قلب من بخونن

تو خورشید منی من ذره ی محتاج نورم             بیا گرمی به جون من بده گر چه دورم

فقط یه روز از تو جدا میشم که توی گورم                زنجیر و واکن زپا دیونه ی من بیا که من ناصبورم

عزیز مهربانم :

در هوای دیدنت یک عمر در چله نشستم چله را در مقدم عشقت شکستن دوست دارم

مهربانم میدانی چه شبی است آری یلدا ست چله و من اینجا تک و تنها غزل تنهای خود را در کنار این صفحه  کلید و مانیتور می سرایم می دانی چه درد بزرگی است که بدانی همه ی هستی وجو دت را به یغما بردهاند وتنها یاد آن را به تو بخشیده اند می دانی دنیای بی تو یعنی مرگ مریم ها و یاس ها  و اقاقی های پر پر می دانی بی تو سوسن دیگر در گوش زنبق ها و بلبل در گوش گل سرخ اذان عشق نخواهد گفت و بید مجنون همسایه از فراقت کمرش خم خواهد شد می دانی بی تو بودن یعنی پاییز مریم و فصل عریانی دلی شیشه ای که به ذهر تلنگری خواهد شکست می دانی امشب دلم عجیب نوحه سرایی می کند و تو را و تنها تو را از دامان ربش طلب می کند می دانی آسمان چشمانی که روزی از آن به معراج عشق می رفتی عجیب بارانی و طوانی سهمگین دریای وجود ش را نآرام ساخته و قایق قلبش را هر لحظه به سویی می کشاند اما خبری از ساحل آفتابی نیست که نیست سرما بی داد می کند شاید بخواهی قلبش برای همیشه منجمد شود و هرگز نشانی از این مریم عطر آگین این گل سر سبد پاییز نبینی هوا بس ناجوانمردانه سرد و دلی بی قرار از فراقت آنگونه که یاد مجنون لیلی را آشفته می کرد آیا تو واقعا می ردانی مجنون کیست حتم دارم نمی دانی و گرنه این همه در حق لیلی ظلم روا نمی داشتی حتما می گویی چه ظلمی ؟ ظلم از این بزرگتر که یاد ش را بخواهی به بهانه های واهی و پوچ چیزهای که یک عمر از آن مطلع بودی به فراموشی بسپلری به راستی می توانی نه می دانم که این همه بی رحم نیست کسی که تمام بی قراریهایشرا در دامان ئنگاه من می جست می دانم که مرا فراموش نخواهد کرد کسی که نا آرام یک نگاهم بو د دلم تنهاست امشب به لبخندی از تو خشنودم نگیر از من ای امید  پر بارم را و یادم کن که بی یادت خزانی بی رنگ و بو زیر پای عابران بی رحم زمانه آسان جان خواهم سپرد  و چله را تنها در گر مای نگاه مهربان تو و دستان پر مهرت دوست دارم                                    

+ نوشته شده در  شنبه سی ام آذر 1387ساعت 11:5 بعد از ظهر  توسط سلطان غم  | 

مرنجان دلم را

مرنجان دلم را كه اين مرغ وحشي                      زبامي كه بر خاست مشكل نشيند

مرنجان نازنين بي همتايم دل من مسكين تنها و خسته را مرنجان آخ كه چه دلتنگتم و ره به جايي نبرم كاش بال داشتم حداقل براي پريدن به كوي تو يا روح بودم در كنار جسم تو كجايي كه اين گونه داري مرا به دست باد فراموشي مي سپاري كجايي كه يادم حتي آزارت مي دهد مگه من چه بدي كردم به  تو دلمو خون كردي آخر نفرين به عشق نفرين به جدايي نفريت به دلتنگي

گل سنگ گل سنگ چي بگم از دل تنگم  مثل آفتاب اگه بر من نتابي سرد مو بي رنگم

همه آهم همه دردم مثل طو فان پر گردم گل مستم توي صحرا دور تو مي پيچم دور تو مي گردم

گل سنگم گل سنگم چي بگم از دل تنگم مثل بارون اگه نباري خبر از حال من نداري

بي تو پر پر ميشم دوروزه بي تو پر پر ميشم دو روزه دل سنگت برام مي سوزه  دل سنگت برام مي سوزه

عزيزم خيلي خيلي دلتنگتم دارم با اين نوشتن كمي از اين درد رو برا خودم كم مي كنم مي دونم تو هرگز اينو نمي خوني ولي برا دلخوشي خودم دارم مي نويسم مي نويسم تا كمي آروم بشم مي نويسم تا كمي درد فراقت رو كم كنم دردي كه هر رلحظه و هر ثانيه همدم دل تنها ي منه با اين همه خوني كه در دل من مي كني بازم دوست دارم دوست دارم  

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آذر 1387ساعت 9:13 بعد از ظهر  توسط سلطان غم  | 

عزیزم تو رو با دنيا عوض نمی کنم

عزيزم نازنينم خوب مي داني كه دنيا را با تو عوض نمي كنم مي داني اگر بگويي بميرم هم من در برابر عصبانيتت سكوت مي كنم مي داني دم بر نمي آرم اگر بخواهي مرا گردن بزني مي داني دنيا دين ايمان و همه ي هستي من ئتويي من كه جز تو كسي را ندارم تا به او دل ببازم يا بخواهم هستيم را فداي اون كنم من به هر چه رسيدم همه را از دولت عشق تو دارم پس بايد آن را خالصانه به تو تقديم كنم تا بداني كه تو را با كل آرزو هاي زندگيم عوض نخواهم كرد اصلا من اگر ماه از آن بالا بيايد و تمام زيبايشش را به رخم بكشد و يا حتي آسمان و ابر اي پر بارش بخو اهند سخاوت و كرمشان را به من ببخشنند يا حتي زمين با همه بزرگيش بخواهد برقدم ها ي من سجده كند نه تنها آنها را قبول ندارم بلكه پشيزي برايشان ارزشم قائل نمي شوم تا زماني كه تو را دارم همه ي هستي من فداي يك مژه بر هم زدن تو فداي آن لبخندي كه در گوشه آن لبهاي ياقوتي مي نشين و مرا به اوج فلك مي برد آن نگاه جادوگر و خمارت كه هستيم را به آتيش مي كشد من تو را با چه عوض كنم با همه ي وجود بي ارزشم آنقدر بي تاب ديدنت بودم كه روحم نا آرام بود چه خوب شد سري به كلبه درويشي من زدي چه خوب شد كه دلم را رام كردي وقتي كفتي ديوانه وار دوستم داري هر گز خشم گذشته ات را به ياد نياوردم هرگز دلم از بيمهري ات نرنجيد اخم نكردم  دنيايي مني سالهاست به اين اميد كه تورا دارم عمرم را مي گذرانم به بهانه هاي واهي هرگز و ابدا اهمييت نداده ام تو را بيشتر از خواب و خيال و غذا و حتي وجود و همه هستي مي پرستم البته بعد از مهربان فرياد رسم بعد از آنكه عشق را آفريد تا سرزمين وداع آتش نگيرد عشق را آفريد تا داغ دل من با آن چشمه ي حيات سرد بشه و بي كسي هايم را با وجود هر چند دور تو تحمل كنم تحل كنم كه تو را دارم هر چند دور و لي با قلبي نزديك تنها جمله قابل بيان از تمام احساساتم نسبت به تو با همه ي وجود از ته دل خالصانه و ابدي ديوانه وار ليلي وار دوستت دارم و تو را با هيچ احد الناسي عوض نخواهم كرد تا ابد تا لحظه كه خاك سرد گور مرا در دل خود جاي دهد آنگاه هم شايد كفن را دريدم و ........

مهربانم شيرينترين غزل هستي امشب به من با آن كلام شيرينت زندگي بخشيدي فدات بي حساب بيحساب دوستتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتتدارم ديونتم همين قبلا رو به باد فنا سپردم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 11:39 بعد از ظهر  توسط سلطان غم  | 

میدونم همه را می دونم

ميدونم مي دونم كه تمام دستها براي ياري به سويم دارازاست مي دونم كه تو حتي سر سو زني دوستم نداري خدايا امشب از خلال تمام حرفاش به پوچي رسيدم به مرز يك حماقت به آنسوي اميد چون ديگه جايي براي من نيست با چه زبوني بايد به اش ثابت مي كردم دوسش دارم در حالي كه سر سوزني از من خوشش نمي آيد همش بازي بوده خدايا منو اصلا برا چي خلق كردي هان شرك ميگم نمي دونم شايدم شركه ولي دوست ندارم زنده باشم همه ي اميدم امشب با حرفات رفت قلبم يخ زد نا مهربون سرد شد از هر چه آدمه حالم داره به هم مي خوره چقدر بدبخت و تنهام چقدر ذليل و خوارم بار اخدايا گناه و تقصيرم چيه مهربان فرياد رس تا كي داد بزنم همش دروغ بود همش دروغ بود بايد زو دتر از اين باور مي كردم بازيچه اي بيش نيستم بايد خيلي زودتر ازاين دست از دلم مي كشيدم آه كه چقدر تنها و بي كس  و درمانده ام خدايا اين را مي خواستي ببيني مگه نه تنها اميدمو هم داري ازم مي گيري چرا چرا چرا خدايا عاشقشم دوسش دارم بدون اون حتمي مي ميرم حتمي ميميرم يعني خودم دلم مي خواد بميرم چقد سنگ رو يخم كرد چقد داد زد چقد سرم هوار كشيد چقد ليچار بارم كرد ولي من يك كلمه جوابشو ندادم يك كلمه باهاش يكه به دو نكردم چون فقط خواستم ثابت كنم برام عزيزه همينو بس گوشي داغ كردخدايا نمي خوام پيشش بي ارزش باشم چرا تهديدم مي كنه چرا كوچكم مي كنه چرا دلمو ميشكنه دلم خونه چشام هميشه ي خدا گريون يعني منم مثل تمام آدماي شاد و خندونت يه روز فقط برا يه ثانيه روي خوش يار  و زندگي رو مي بينم يعني اين درد پاياني داره يا بعد سالها همچنان بايد كشيد تا دم مرگ اگه مي خواي انو ازم بگيري پس بكش بكش تا سايه ام حتي اونو اذيت نكنه نامهربون نامهربون دلمو له كردي زير پاهات بعد مي گي برام عزيزي دروغ مي گي دروغ محضه اين محبتت پر ريا و دروغه به خدايا بازم ميگم با همه ي بديهاش اين مجنونم و دوست دارم حتي اگه مي خواد سر به تنم نباشه آره خدايا تو هم بخند چون خودت ساده خلقم كردي

قسم نخور به جونم كه بي قسم مي دونم نور ستاره من رفته از آسمونت يه قلب پاره پاره قسم خوردن نداره قسم خوردن نداره عزيزم بعضي وقتا ميگم كاش هرگز تو را هم نداشتم مني كه هيچكي رو ندارم چون اون موقع ديگه حس مي كردم زندگيم اينطوريه اما ..............

امشب بدترين شب بي كسي هامه بدترين شب عمر پاييزيم زمستان عمرم داره مياد قلبمو منجمد كردي از دي ماه متنفرم از اين فصل بي زارم از زمستان متنفرم هميشه تو رو از من مي گيره كارش يخبندون دلهاست كاش خدا اين فصلو هرگز نمي آفريد هرگز منو هم نمي آفريد ميدونم ميدونم

نيازي به توجيه و تفسير ندارم

سنگي كه طاقت ضربه ي تيشه را ندارد تنديس زيبايي نخواهد شد اززخم تيشه خسته نشو  كه وجو دت شايسته ي تنديسي زيباست واقعا كه.................................. 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1387ساعت 0:11 قبل از ظهر  توسط سلطان غم  |